تبليغاتX
منحصر به فرد

منحصر به فرد

.....

شاید

مطلب امروزم مطلب آخر.....

نمی خوام زیاد رو نوشتنش فکر کنم.....

اصلا دوست ندارم بیشتر از  این تو این محیط بمونم....

اسما ورسما تولدت و اتمام وبمو تبریک می گم....

یادش بخیر پارسال این موقع......

لحظات شیرین خاصی که باعث شد بنویسم و از خوندشو نوشتنش لذت ببرم....

ولی متاسفانه هجوم حوادث این قدرت وانگیز رو از من گرفت خیلی وقت بود تو فکرش بودم ....

اتفاقات بی شماری باعث شد این تصمیمو بگیرم...

اتفاقی که هنوز که هنوزه تو وجودم حلش نکردم.....

آزرده شدنم....و خیلی چیز های دیگه....منو متنفر کرد....

به قول شادی نمی گم متنفر چون می دونم شاید یه روز یه موقع از گفتنش پشیمون بشم....

چه بد زمانی که ......

 

 " هوای حوصله ام ابریست...."

فقط همین................

خداحافظ همین حالا......!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  Thu 29 Apr 2010ساعت 7:15 PM  توسط مهندس پورکرمی!!!  | 

فنجانت را به سمت قلبت بر گردان....

به نام او.....

نشستم وبه رقص برگ های درخت نگاه می کنمٕٕ هنوز حال و هوای دلم را دست بهار نداده ام!

کفش هایم را در دستم گرفته ام قلبم تند می زند آرامش دوست داشتنی زمستانم را ندارد

به دستانم نگاه می کنم حس می کنم .....حسش را..... نگاهم را برمی گردانم تا کمتر بلرزد!

گذری از کنار آینه تمام قد کنار سالن می زنم یواشکی چشمانم را می بینم که غرق اشک شده.........

نگاهم را نگاه نمی کنم....!

من باید بروم ....می دانم که همیشه رفتن رسیدن نیست اما .....برای رسیدن باید رفت !

مثل پرستو ها باش و همیشه به سمت بهار حرکت کن.....

سر بر می گردانم می خواهم از این اتاق پر از دود و نم بیرون بروم من هنوز به بهار سلام نکرده ام....

در شش های من هنوز برف می بارد...!

روز های پیشین برای من خاطره هاییست ماندگار هیچ وقت فراموش نمی کنم

روزهای بی حساب کائنات را....

قلک لحظه هایم را شکستم و شمردم مدتی بعد جمعش که کردم شد یک دنیا

شکستن و دل تنگی...!

تو بگو من با شکستنه  دل تنگی هایم چه بخرم؟؟؟!!!!!!.....

شاید چون شکستم شکسته شدم........!اما خیالت راحت خوب حساب پس دادم .......راحت

 می شکنم!

مثل برگ خشک پاییز در دست پسرک 6 ساله ای که لذت شکستن را از پشت پنجره

 به مادرش نشان می دهد!!!

کاش هنوز می توانستم قند را با نون بخورم!!! .....یا بلند بلند در اتوبوس برای مادرم

شعر بخوانم ...دلم برای جوجه قرمزه قیفیم تنگ شده ......

در حیرتم از رشد نطفه تا نقطه !....تعجب نکن همه ما نقطه ایم ....من عاشق نقطه بودنم....

نقطه باش وراه را به خودت وصل کن ....!

مداد را از روی میز برمی دارم راه را به نقطه می رسانم  مجله من در هیچ چاپ خانه

ای چاپ نمی شود..."آن لحظه هنوز هم خدا به من نگاه می کرد"!

راه می روم... کل مسیر را با خودم حرف می زنم  اصلا حواسم به دنیای دورو برم

نیست "آدم که دنیای خودش را ول نمی کند بچسبد به دنیای دیگر ..دنیای خود آدم

حکم خانه اش را دارد که راحت پایش را دراز می کند  و لم می دهد و قهوه

می خورد...

"شاید باورت نشود وقتی یک فنجان قهوه مسیر زندگیت را عوض

 می کند .................................!"

"فنجانت را به سمت قلبت بر گردان......."

تمام مسیر زمزمه می کنم نامش را ...فکر می کنم.... می دانم که می داند.........

در ثانیه های آخر هم محکوم به سکوتست ....مجبورست که آرام رفتار کند........!!!!!!!

اشک از چشمانش سرازیر می شود ..در کنار مردم راه می رود....

مراقب باش ...یادت که نرفته...... قول دا دی تمام اشک هایت را با پست برای دریا

بفرستی! پس نگذار کسی آن هارا ببیند...... 

 "آرام باش و سر قولت بمان"

انقدر که آسمان را نگاه کردی چشمانت آبی شد!

تو منتظره لحظه شکفتن باش.... نه زمانی که باغبان حواسش نبود به دانه های

کاشته شده آب بدهد....

 خورشید را بد نگاه نکن  باران تلافی می کند....

اگر تو مقاوم باشی در بیابان هم می رویی بی خود که نیست کاکتوس انقدر محکم است !!!

به خار هایش نگاه نکن آنقدر جان دارد که زنده بماند....

حرفت را بخور ......

سیر که شدی.....راه برو!!!

"من همه چیز را می دانم......قهوه ات سرد نشود!"

  

 دست نوشته ای از:نرگس پورکرمی

+ نوشته شده در  Sat 3 Apr 2010ساعت 4:40 PM  توسط مهندس پورکرمی!!!  | 

 

 

+ نوشته شده در  Mon 26 Oct 2009ساعت 10:59 AM  توسط مهندس پورکرمی!!!  | 

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین...

عاشق شدن.... !

آخرین امتحانت رو پاس کنی...

بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری.

به رخت خواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی.

از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی.

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره.

برای مسافرت به یه جای فوق العاده بری.

به آهنگ مورده علاقت از رادیو گوش بدی.

از حموم که اومدی بیرون ببینی حولت گرمه!

کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه.

توی شلواری که تو ساله گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پدا کنی.!

برای خودت تو آیینه شکلک در بیاری وبهش بخندی.

تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعت ها طول بکشه.

بدون دلیل بخندی .

به طور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از تو تعریف می کنه.

آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یادت می یاره.

عضو یک تیم باشی.

از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی.

دوستای جدید پیدا کنی.

وقتی"اونو"می بینی دلت هری بریزه پایین.

لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی.

کسانی رو که دوسشون داری خوش حال ببینی.

یه دوست قدیمی رو دوباره ببینی وببینی که فرقی نکرده.

عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی.

یکی رو داشته باشی که بدونی دوست داره.

یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارای احمقانه ای کردند وبخندی وبخندی و.......باز هم بخندی.

اینها بهترین لحظه های زندگی هستند....قدرشون رو بدونیم...

+ نوشته شده در  Mon 28 Sep 2009ساعت 10:8 AM  توسط مهندس پورکرمی!!!  | 

تو تنها نیستی!

جهانی باش وجهانی فکر کن!راز جهانی شدن گذشت از روزمره گی هاست...

گذشتن از بیهوده ها وچیز های بی ارزش است واندیشیدن به افق های تازه.

راز جهانی شدن در این است که تو دنیایت را بزرگتر کنی.........جهانی شدن یعنی تو......

انسانی هستی فراتر از شغل و مقامت...

فراتر از آدرس خانه ومیزان دارایی هایت.

دنیا به خانه تو وهمسایه دیوار به دیوارت خلاصه نمی شود...

دنیا بزرگتر وفراتر از این است که تا کنون می اندیشیدی.

جهانی شدن را آغاز کن تا از پوچ نگری ها رها شوی!جهانی شدن یعنی تو که تنها نیستی.یعنی تو که به جهان هستی متصلی!

یعنی سلول های بدن توبا همه جهان در ارتباط است!

به ستاره ها نگاه کن!وبزرگ بیاندیش!بگذارتا افکارت رشد کند.

اجازه نده انسان های حقیر وناچیز تو رابه سوی خشم بکشانند....ناچیز ها را رها کن وبزرگ شو.

جهانی شو!

آنگاه دیگر از غیبت وبدگویی لذت نمی بری!

هرگز حسادت نمی کنی...هیچ گاه کینه ای به دل نمیگیری!

هیچ گاه در زندگی خصوصی مردم تجسس نمی کنی...

جهانی شو...

تا برای یک لقمه نان بیشتر سر کسی کلاه نگذاری!

جهانی شو...

تا بدون هیچ چشم داشتی به همه موجودات زنده کمک کنی...

جهانی شو...

تا از یک بعدی بودن خارج شوی!

آنگاه در همه لحظات زندگی ات خدا را لمس می کنی....

+ نوشته شده در  Sun 6 Sep 2009ساعت 12:13 PM  توسط مهندس پورکرمی!!!  | 

حنانه ای ملقب به لیلته القدر...!

من مرده این اجراهای بی سرو صدام که همیشه از صدقه سره دوستان آخرین نفر مطلع شده وباید به طرز عجیبی خودم رو به محل اجرا برسونم...

تشکر خیلی خیلی خیلی خاص از برادر گرام...

که با سخاوت تمام وجدا از تمام غل و غش های خواهر برادرانه این جور مواقع به دادم می رسه...

وطی الارض وار و نا باورانه به محل اجرا می رسونه....

لازم به ذکر است که این یکی از شاخصه های منحصر به فرد  بودن خانواده ی ماست....

دکمه های نبسته مانتو...شلواره بدون کمربند...جوراب نپوشیده... کفش به حالت قیصری...گرفتن لباس های اجرا به صورت بقچه...

وصف حالت ظاهری من در تلاش رسیدن به اجرا....

خلاصه .....

طبق معمول گروه چریکی حنانه مشغول به کار شدو

با سرعتی بالا تر از سرعت نور مشغول به پوشیدن لباس.....در فضایی کاملا پوشیده وبا تصور اینکه ۸ نظر حلاله...!!

اعتماد به نفس واهی استاد با لباس هایی که بی رحمانه چروک بود !!!

گروه به اصطلاح ۳۰ نفره که امشب با آقای فیروزی وآقای دکتر... حسن آقا بغال سر کوچه...صنف الافانه اشراق....به ۱۰ نفر رسید...

که طبق توافقی با دوستان تصمیم به خواندن تواشیح وجا زدن خودمون به جای خواهران لیلته القدر کردیم....

فضای کاملا حرفای وصدایی که به صورت دالبی از گوشه کناره فر هنگ سرا به گوش می رسید....

بازم خلاصه .....

اس ام اس های خون بار وتهدید باره دکی که چرا دیر متوجه شده...

و....

گردهمایی با رفقا در طبیعتی که اگر سگ را با لانچیکو بزنی اون موقع شب اونجا نمی موند....

دیدار کوتاه دوستان...ودیدن مجدد تمامی دوستان در روز ا شنبه....

به امید حق....

+ نوشته شده در  Fri 28 Aug 2009ساعت 2:14 AM  توسط مهندس پورکرمی!!!  | 

نمی دمش این ماه و به کسی...!

سلام بهترینم .....

خوش حالم از اینکه نصیبم شده یک ماه روزه داری یک ماه بندگی ....

یک ماه انسان شدن.....

خودت می دونی که چه قدر دارم عشق می کنم با این ماهت...

وبا همون لطف و محبتی که بهم داری روزه داری می کنم و...اگه لایق باشم یه ذره بگی نگی بندگی.....

می دونم که به خاطره دیروز ازم نا راحتی....

ببخش من وبه همون بزرگیت ستار العیوب....

شنیدم که گفت:"از روزه سوم ماه مبارک جوونه می زنه گندم بهشتی تودل مومنا....."

آخ که نمی دونی....

دیوونه شدم.....عشق کردم.... جون گرفتم....

با این یه جمله....

کمک کن به موقع بهش آب بدم....!

این صدای یه بنده گنا کاره......

ترخدا نگو که قطع ووصل میشه.....

گفتنیا زیاده ......

ولی بدون ...که.....

                      "نمی دمش این ماه وبه کسی"     

+ نوشته شده در  Tue 25 Aug 2009ساعت 3:27 PM  توسط مهندس پورکرمی!!!  | 

خودت بگو چی بنویسم....

ان الله مع الصابرین...........

خدایا .........

تو چه قدر بزرگی با اتفاقاتی که هر لحظه داره دورو برم می یفته.......

سایه قدرت وبزرگی تو رو بیشتر حس میکنم........

من چی می گم.........

یه بنده بی خبر....گناه کار ...........

قربونت برم خدا..........

می چرخونی ومی چرخونی...می چرخونی............

هر کسی رو می زاری سر جای خودش .......

جایی که باید باشه .....جایی که تو خواستی باشه.........

آره ...

همون جایی که همین شبه قدر پارسال.....

برای یه آغوش ...یه تکیه گاه....یه حافظ...

رقم زدی.........

حرفه مامانه یکی از دوستان سه روزه که داره تو گوشم مدام تکرار می شه....."فرانک جان خدا رو شکر کن"

...............!!!!!!!!!!!این یعنی تهش ..........ملتفتی؟؟؟؟.....

خدا جون چی بنویسم که این دله لا مذهب آروم بگیره.........

بهترینم من بازم دعا میکنم...............

تو خودت گفتی که...

"اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را ...

بیا یک لحظه با ما باش محیا کردنش بامن....

بیا با گوشه ی اشکی که من هستم خریدارش....

کلید حرف را بگشا استجابت کردنش بامن...."

"دوست عزیزم.............

فرانک خوبم...............

فقط خدا می دونه که چه قدر برات ناراحتم...........

هر لحظه که چهره زیبا و بی گناهت وقتی آروم آروم اشک می ریختی و.....

نگاهه پر از خواهش و سوال بی جوابتو به آسمون می کردی........

می خواستم بمیرم و نبینم  ونباشم که ...

که دوستم ........

این صحنه های سنگین....

صحنه های لعنتی که برای همیشه رفت و تو هارده زندگیت ثبت شدو....

با هیچ فن لا کدرداری نمی شه.... نمی تونیم از ذهنت پاک کنیم..........

گل من...........

زنده باش ......

راه تو روصدا می زنه............

خدا هنوز داره از اون بالا به تو نگاه میکنه.......

هنوز مراقبا برگر و نگرفتن........

بلند نشو امتحان هنوز تموم نشده.............!!!

کاش وقتی که به قامته عزیزه سفر کردت نگاه می کردی نمی گفتی.............

نمیگفتی که............

"بابک اگه بدونی چه قدر دوست دارم.............!!!"

وای................

وای خدا.............

چرا آروم نمیشم..............

تو بگو چی بنویسم.....................؟؟؟؟!!!

"در ابتدا تو بودی.............در انتها تو ماندی......

 

 

 

+ نوشته شده در  Sat 22 Aug 2009ساعت 11:36 AM  توسط مهندس پورکرمی!!!  | 

به عشق شک نکن...

شک نکن

به عشق شک نکن وقتی هنوز رویاهایت طعم عسل می دهد.....!

وکابوس هایت پر از صدای کلاغ است!!!

شک نکن که رویا وکابوس تصویری از خود تواند....

 که هر روز صبح عسل را با قار قار کلاغ....

سرو می کنی...!!!!!!!!

ونمی دانی چرا در تمام روز دلت گرفته است...

به عشق شک نکن...

به خودت شک کن که اگر کلاغ ها قا قار نکنند...

طعم شیرین عسل را احساس نمی کنی.....!

+ نوشته شده در  Mon 3 Aug 2009ساعت 10:36 AM  توسط مهندس پورکرمی!!!  | 

اینشتین عاشق تو بود...!

اینشتین در ایوان خانه اش ایستاده..

وبه چشمان قشنگ تو فکر می کند...

که پای دار...

قالی می بافی.......!

وترانه ای می خوانی شیرازی

اینشتین .....

عاشق تو بود...

وقتی..........

وقتی صدایت شبیه رعد وبرق می شد........

او از عشق تو معروف شد....

نه از فیزیک.........!!!

                                                                          "عمید صادقی نصب"   

+ نوشته شده در  Tue 21 Jul 2009ساعت 12:15 PM  توسط مهندس پورکرمی!!!  |