به نام او.....
نشستم وبه رقص برگ های درخت نگاه می کنمٕٕ هنوز حال و هوای دلم را دست بهار نداده ام!
کفش هایم را در دستم گرفته ام قلبم تند می زند آرامش دوست داشتنی زمستانم را ندارد
به دستانم نگاه می کنم حس می کنم .....حسش را..... نگاهم را برمی گردانم تا کمتر بلرزد!
گذری از کنار آینه تمام قد کنار سالن می زنم یواشکی چشمانم را می بینم که غرق اشک شده.........
نگاهم را نگاه نمی کنم....!
من باید بروم ....می دانم که همیشه رفتن رسیدن نیست اما .....برای رسیدن باید رفت !
مثل پرستو ها باش و همیشه به سمت بهار حرکت کن.....
سر بر می گردانم می خواهم از این اتاق پر از دود و نم بیرون بروم من هنوز به بهار سلام نکرده ام....
در شش های من هنوز برف می بارد...!
روز های پیشین برای من خاطره هاییست ماندگار هیچ وقت فراموش نمی کنم
روزهای بی حساب کائنات را....
قلک لحظه هایم را شکستم و شمردم مدتی بعد جمعش که کردم شد یک دنیا
شکستن و دل تنگی...!
تو بگو من با شکستنه دل تنگی هایم چه بخرم؟؟؟!!!!!!.....
شاید چون شکستم شکسته شدم........!اما خیالت راحت خوب حساب پس دادم .......راحت
می شکنم!
مثل برگ خشک پاییز در دست پسرک 6 ساله ای که لذت شکستن را از پشت پنجره
به مادرش نشان می دهد!!!
کاش هنوز می توانستم قند را با نون بخورم!!! .....یا بلند بلند در اتوبوس برای مادرم
شعر بخوانم ...دلم برای جوجه قرمزه قیفیم تنگ شده ......
در حیرتم از رشد نطفه تا نقطه !....تعجب نکن همه ما نقطه ایم ....من عاشق نقطه بودنم....
نقطه باش وراه را به خودت وصل کن ....!
مداد را از روی میز برمی دارم راه را به نقطه می رسانم مجله من در هیچ چاپ خانه
ای چاپ نمی شود..."آن لحظه هنوز هم خدا به من نگاه می کرد"!
راه می روم... کل مسیر را با خودم حرف می زنم اصلا حواسم به دنیای دورو برم
نیست "آدم که دنیای خودش را ول نمی کند بچسبد به دنیای دیگر ..دنیای خود آدم
حکم خانه اش را دارد که راحت پایش را دراز می کند و لم می دهد و قهوه
می خورد...
"شاید باورت نشود وقتی یک فنجان قهوه مسیر زندگیت را عوض
می کند .................................!"
"فنجانت را به سمت قلبت بر گردان......."
تمام مسیر زمزمه می کنم نامش را ...فکر می کنم.... می دانم که می داند.........
در ثانیه های آخر هم محکوم به سکوتست ....مجبورست که آرام رفتار کند........!!!!!!!
اشک از چشمانش سرازیر می شود ..در کنار مردم راه می رود....
مراقب باش ...یادت که نرفته...... قول دا دی تمام اشک هایت را با پست برای دریا
بفرستی! پس نگذار کسی آن هارا ببیند......
"آرام باش و سر قولت بمان"
انقدر که آسمان را نگاه کردی چشمانت آبی شد!
تو منتظره لحظه شکفتن باش.... نه زمانی که باغبان حواسش نبود به دانه های
کاشته شده آب بدهد....
خورشید را بد نگاه نکن باران تلافی می کند....
اگر تو مقاوم باشی در بیابان هم می رویی بی خود که نیست کاکتوس انقدر محکم است !!!
به خار هایش نگاه نکن آنقدر جان دارد که زنده بماند....
حرفت را بخور ......
سیر که شدی.....راه برو!!!
"من همه چیز را می دانم......قهوه ات سرد نشود!"
دست نوشته ای از:نرگس پورکرمی